Free Balochistan

Spotlight

The National Baloch media Network

Interface Language

Select Interface Language:

Balochi English Farsi Urdu

Main Menu

Its Google link

Site Info

Anonymous
38.107.191.115
Nickname:

Password:

Security Code
Security Code
Type Security Code


User Stats:
Today: 0
Yesterday: 0
This Month: 1
This Year: 168
Total Users: 418
New Members:
Online Now:
  Guests: 14
38.107.xxx.xxx
66.249.xx.xx
62.209.xx.xxx
66.249.xx.xx
66.249.xx.xx

  Total Online: 14
Server Time:
Sep 09, 2010
12:17 pm EDT

Google Translation

November 13, 2009 10:06 PM EST

هانل

Author: . 751 Reads
  Print this page   Export to PDF format   Mail to a friend


در سرزمینی دور دست مردی به همراه همسرش زندگی می کرد . آنهاعشق و علاقه زیادی به همدیگر  داشتند .

روزی مرد نگاهی به میخ کوبیده به دیوار که سواس(1) هایش آویزان بود انداخت و رو به همسرش گفت : « اگر روزی من از این دنیا رفتم و قبل از آن خداوند به ما فرزندی داد ، موقعی که فرزندمان قدش به آن میخ رسید ازدواج کن . »

روزی دیگر زن نیز با نگاهی به میخی که دستونک(2) هایش به آن آویزان بود رو به مرد گفت : « اگر من نیز پیش از تو از این دنیا رخت بر بستم و فرزندمان قدش به آن میخ رسید تو نیز می توانی ازدواج کنی »

زمان گذشت و گذشت تا اینکه زن حامله شد . آن روز مرد به دنبال دینبوگ (3)  رفت و رفتنش طول کشید ؛ آن روز بچه به دنیا آمد ولی تنها بچه سالم بود و مادر از دنیا رفت .

پدر اسم دخترش را هانُل گذاشت .

هانُل هر روز بزرگ و بزرگتر می شد و زندگی خوبی با پدرش داشت ، تا اینکه پای زن بیوه ای که تازه همسایه شان شده بود به خانه شان باز شد . و سعی داشت تا مهرش را در دل هانُل و پدرش قرار دهد . هانُل نیز چون مادر نداشت و کمبود محبت مادرانه در خود احساس می کرد و می دید که آن زن با دو دخترش چقدر با مهربانی رفتار می کند  و از آن زن که فقط مهربانی اش را دیده بود خوشش آمد . زن نیز به هانُل اصرار می کرد که اگر پدرش با او ازدواج کند او را از دخترانش بیشتر دوست خواهد داشت .

اما پدر تا این حرفها را از زبان هانُل شنید به یاد آن میخ و دستونک های همسرش افتاد و داستان میخ و دستونک های مادرش را برایش تعریف کرد . هانُل هم بیش از پیش اصرار می کرد . تا اینکه زن بیوه قضیه میخ را فهمید و با نیرنگ میخ را از جایش درآورد و پایین تر کوباند . روزی هانُل قد خود را با میخ مقایسه می کرد متوجه شد که قدش با میخ برابری می کند . پدر نیز از اینکه دخترش بزرگ شده و دینش را به همسرش ادا کرده خوشحال شد . و این باعث شد تا با آن زن ازدواج کند و برای هانُل مادر و خواهرانی ناتنی بیآورد .

اما نامادری بعد از اینکه به مقصدش رسیده بود چهره واقعی خود را نشان داد . از آن روز آزار و اذیتش را نسبت به هانُل شروع کرد و روزهای بد نیز به همراه داشت . طوری که وقتی آردها را الک می کرد و نان هایی که از آردهای الک شده می پخت به دختران خود و پس مانده ها را به هانُل می داد.

هانُل روز به روز ضعیف تر می شد . پدر هم حواسش آنقدر مشغول کارش  بود که متوجه این چیزها نمی شد .

روزی هانل از خانه خارج شد تا در کوی و برزن قدم بزند . مرد سفید پوشی که از آنجا می گذشت رو به هانل کرد و گفت : « سلام دخترجان ... تو با این زیبایی ... حیف نیست ضعیف و نحیف باشی ... ؟ » هانُل نیز داستان خود و نامادری اش را برای مرد تعریف کرد . مرد سفیدپوش با شنیدن این حرف ها ناراحت شد و یک ماهی از شالش درآورد و به هانُل داد و گفت : « در ته آن باغ چشمه ای وجود دارد ماهی را به آن چشمه بیانداز بعد از اینکه ماهی زنده شد ورد ( زرُو ماهی زرُو ماهی – گُشنَگان مرتگ اَنت پَه بَت ءُ ماهی ) را بخوان ، آنوقت برایت غذاهای رنگین حاضر می شود .

هانُل به پای چشمه رسید ماهی را به آب انداخت ماهی زنده شد و تا ورد را خواند برایش سفره ای با غذاهای رنگین نمایان شد  .

هانُل کم کم جان گرفت و هر روز بر سر چشمه می آمد . اما از نامادری اش می ترسید که اگر خبردار شود باز هم حیله ای دیگر بکار می گیرد .

نامادری نیز از اینکه هانُل کم کم دارد بهتر می شود مشکوک شد و فکری دیگر در سر پروراند . یکی از روزها که هانُل می خواست بر سرچشمه برود یکی از دخترانش را با او فرستاد هانُل به همراه دخترک بر سر چشمه رفت و ورد را خواند ؛ دخترک از آن همه غذاهای رنیگن شگفت زده شده بود . حتی نام آن غذاها را نمی دانست . دخترک در حالی که غذا می خورد در گومتان(4) و بین موهایش پنهان می کرد . اما هانُل که متوجه بود که خواهر ناتنی اش چکار می کند سر دخترک را روی پایش گذاشت و برایش لالایی خواند تا اینکه خوابش برد ، و در گومتان و بین موهایش به جای غذاهایی که پنهان کرده بود پهن گذاشت .

وقتی به خانه برگشتند دخترک پیش مادرش رفت اما وقتی دست در گومتان و موهایش کرد متوجه شد که فقط پهن گوسفند می بیند . مادر با عصبانیت تصمیم گرفت تا دختر دیگر را بفرستد . او نیز با هانل بر سر چشمه رفت و مثل خواهرش غذاها را در گومتان و بین موهایش پنهان کرد . اما او نخوابید و خود را بیدار نگه داشت . و وقتی به خانه رسید غذاها را نشان داد . نامادری با عصبانیت بر سر چشمه رفت . اما هرچه ورد را خواند فایده ای ندارد . بخاطر همین تصمیم به کشتن ماهی گرفت و رخت هایی را که همراه خودش آورده بود را با آب آن چشمه شست تا ماهی بمیرد .

هانُل روز بعد که بر سر چشمه رفت با مرگ ماهی رو به رو شد و باز هم روزهای بد برایش آغاز شدند .

تا اینکه روزی پدر خواست به سفر برود هرکدام از دخترهایش هدیه و سوغاتی خواستند اما هانُل گفت : « من فقط یه گوساله کوچک می خواهم ، اما اگر در سفرت فراموش کردی ... زنبوری بر روی صورتت می نشیند و تو را نیش می زند . »

پدر در سفر برای دو دختر هدیه هایی را که خواسته بودند خرید ، اما گوساله هانُل را فراموش کرد . اما همانطور که هانُل گفته بود زنبوری او را نیش زد . پدر به یاد حرف هانُل افتاد .

وقتی پدر برگشت ، هانُل با دیدن گوساله خیلی خوشحال شد . چون هم بازی خوبی برای خود پیدا کرد . هر روز برای گوساله اش علف می آورد و گوساله روز به روز بزرگتر می شد .  

اما نامادری خوشحالی هانُل را نمی توانست تحمل کند بخاطر همین حیله دیگری بکار برد و چند روزی خود را در بستر بیماری انداخت البته قبل از آن پیش طبیب رفته و به او گفته بود که اگر برای درمان پیش او آمدند بگوید گوساله ای را برایش بکشند و کباب کنند آن هم گوساله ای که مال هانُل است .

طبیب هم روزی که پدر پیشش برای درمان آمده بود تمام حرف هایی را که نامادری گفته بود را به او گفت .

وقتی هانُل از قضیه با خبر شد خیلی ناراحت شد و چون پدرش را خیلی دوست داشت هیچ چیز نگفت . و با چشمانی گریان پیش گوساله اش رفت . آنقدر گریه کرد که گوساله  به حرف درآمد و به هانل گفت : « پس از کشتن و کباب کردن من چیزی از من نخور و فقط استخوان های من را جمع کن و در همین طویله چال کن و بعد از هفت روز بیا جایی را که استخوان ها را چال کرده را بکن آنوقت حقیقت روشن می شود . »

گوساله را کشتند و برای نامادری کباب کردند . هانل غمگین و ناراحت در حالی چشمانش پر از اشک بود استخوان های گوساله را خورده و ریخته بودند را جمع می کرد و طبق گفته گوساله در طویله چال کرد .

پس از هفت روز که به سراغ آنها آمد و آنجا را کند ، یکدفعه دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش از حدقه درآمد در آن جا جواهرات و لباس های زیبا و کفش های طلایی بود .

لباس ها را به تن و کفش ها را که به پا کرد متوجه شد که چقدر زیبا شده است . از خانه که از خانه آمد بیرون مردم با دیدنش شگفت زده شدند طوری که تنها چیزی را که می توانستند ببینند هانُل بود .

اتفاقاً آن روز شاهزاده جوان آن سرزمین سوار بر اسب برای گردش و سرکشی به مردم و سرزمینش آمد بود و از آنجا می گذشت .

اما هانُل که قدم بر قدیم می گذاشت و لباس های زیبایش را می دید که چقدر زیبا هستند متوجه نامادری اش شده بود که از دور نمایان بود سریع از آنجا دور شد ، آنقدر عجله داشت که نتوانست لنگه کفشش را که از پایش جدا شده و افتاده بود را بردارد . و فوراً لباس هایش را همانجایی که برداشته بود چال کرد.

شاهزاده همانطور که از کوچه های آنجا می گذشت چشمش به کفش طلایی افتاد . با دیدن کفش احساسی در شاهزاده بوجود آمد و همین باعث شد تا به مردم اعلام کند که اگر در این سرزمین دختری پیدا شود و لنگه کفش اندازه پایش باشد با او ازدواج خواهد کرد .

همه مردم از تمام نقاط دخترانشان را برای امتحان کردن کفش آورده بودند . نامادری نیز دو دخترش را آورده بود اما هیچکدام نتوانستند موفق شوند . تا اینکه هانُل که نمی دانست آنجا چه خبر است به دنبال نامادری و خواهران ناتنی اش آمده بود . تا اینکه یکی از درباریان هانُل را دیده و به شاهزاده خبرداد و شاهزاده دستور داد تا هانل نیز لنگه کفش را امتحان کند . چشمان همه از حدقه در آمد چون انگار این کفش را برای پای هانل دوخته بودند . و شاهزاده نیز با دیدن هانُل دستور داد تا مقدمات جشن عروسی را برگزار کنند .

نامادری از عصبانیت نمی توانست خود را کنترل کند و گفت : « من مادر این دختر هستم و نمی گذارم کسی موهایش را آرایش و شانه کند و من خود دخترم را آماده می کنم. » اما باز هم نیرنگی دیگر ...

شب که هانُل سر بر بالین گذاشت احساس کرد که درد سوزناکی در سرش احساس کرد . شاهزاده خوب موهایش نگاه کرد متوجه شد که موهای هانُل را با سوزن بافته اند و می دانست که این نیرنگ نامادری است . دستور داد تا نامادری و دخترانش را آن سرزمین بیرون کنند تا دیگر گزندشان به هانُل نرسد .

هانُل و شاهزاده زندگی خوشی را آغاز کردند .

 

-------------

1- سُواس :

کفش هایی که با برگ درخت نخل بافته می شود و مخصوص سرزمین بلوچستان .

2- دستونک : دستبند

3- دینبوگ : ماما

4- گومتان : جیب ، که فقط به جیب لباس زنان بلوچ می گویند .




Copyright © by Balochistan Entertainment Network
All Right Reserved.


Category: Myths بلوچی افسانه
Tags: None
Bookmark: Share/Save/Bookmark

[ Go Back ]
Content ©

U N P O

Link Units

Stream Videos

تحلیل مهم ترین رویدادهای سیاسی هفته، مصاحبه با خبرسازا

By: Anonymous
On: 21st Jul 2010
Views: 374
Rating: 0.00 Votes: 0

صاحبه آقای کمال ناروئ یبمب گذاری در مسجد جامع

By: Anonymous
On: 19th Jul 2010
Views: 450
Rating: 0.00 Votes: 0

Event In Italian Parliamen

By: Anonymous
On: 15th Jul 2010
Views: 447
Rating: 0.00 Votes: 0

فيلمي از يک جوان بلوچ که توسط ماموران اداره اطلاعات زاه

By: Anonymous
On: 12th Jul 2010
Views: 423
Rating: 0.00 Votes: 0

فیلم سخنرانی مهندس رحیم بندوی در پارلمان ایتالیا

By: Anonymous
On: 10th Jul 2010
Views: 371
Rating: 0.00 Votes: 0

monira solmani

By: Anonymous
On: 10th Jul 2010
Views: 412
Rating: 5.00 Votes: 1

فیلم تظاهرات مقابل سفارت جمهوری اسلامی در کپنهاک 22 خرد

By: Anonymous
On: 13th Jun 2010
Views: 369
Rating: 5.00 Votes: 1

Ahmadinejad vows to avenge Revolutionary Guard suicide bombing

By: Jangan
On: 11th Jun 2010
Views: 356
Rating: 0.00 Votes: 0

Former elite officers in Revolutionary Guard reveal increasing tensions in Iran regime

By: Jangan
On: 11th Jun 2010
Views: 387
Rating: 0.00 Votes: 0

Baloch Women Panel protest Karachi Press Club against the Makkran Operation

By: Anonymous
On: 08th Jun 2010
Views: 387
Rating: 0.00 Votes: 0

Old Articles

Add links

Top Links