غلامك كه از هر چه تميزي پاکیزگی بيزار بود لِنگ ظهر از خواب بر مي خواست و اولين كارش رجز خواني با تنها كس در زندگي اش يعني مادرش بود . مادر هم روزها برايش تكراري شده بود ، چون هر روز با هزار زحمت او را از رختخواب بلند و به زور غذایی در دهانش قرار مي داد . چون غلام داستان ما حتی در غذا خوردن تنبل بی عار بود .
اما یک روز ...
بر خلاف تمام سالهای زندگي اش خيلي زود از خواب بيدار شد . نه تنها مادرش بلكه همسايه هایشان نيز تعجب كرده و انگشت به دهان مانده بودند که خورشید از چه جهت و طرفی طلوع کرده است . خود غلام نيز تعجب كرده بود . ولي انگار اين روز برايش قرار بود اتقافي بيافتد . بدون كوچكترين مشاجره اي با مادرش صبحانه خورد و از خانه برون شد .
هنوز چند كوچه اي از خانه شان فاصله نگرفته بود ، چشمش به بچه مكتبي ها افتاد كه همه شان تميز و مرتب و كتاب در دست به سوی مكتب روانه بودند با سر و وضعی مرتب . انگار براي اولين بار بود چنين موجوداتي مي ديد . چون او موقعي كه از خواب بيدار مي شد بچه ها از مکتب بر گشته بودند . به جوی پر آب و سوپه (1) رسيد . بچه ها مشغول آب تني بودند تا چشمشان به غلامُک افتاد شروع مسخره کردن و سر به سر گذاشتنش کردند « تو بهتر است قبل از اینکه از شلختگی پر چلّی بمیری ، خودت را در همين سوپه خفه كن و ... » غلامُک به فكر فرو رفت چون اين روز خاص برايش كمي گران تمام شد بود .
ناگهان برق از كله غلامُک پريد و خود را پشت نخلي پنهان كرد . و فقط با گوشه چشم از پشت نخل به مُلّا نگاه كرد . چون مُلّا برای او حکم جلاد را داشت و همین امر با عث شده بود از مكتب خانه فرار كند ، اما باز هم دهانش از تعجب باز ماند ، انگار امروز روز تعجب غلامُک بود . چون مُلّا را ديد كه دارد دست نوازش روي يكي از بچه ها مي كشد .
غلامُک به خانه بر گشت و به فكر فرو رفت انگار خيلي ار اتفاقات برايش گران تمام شده بود و همه اين چيز ها را از شلختگي خود مي ديد مادرش نگران بود كه نكند بچه اش را در كوچه و بازار چشم كرده باشند اما آخر چه چيز غلامُک را می توان چشم کرد .
اما غلامُک ديگر تصميمش را گرفته بود . شب پالام را دم دست گذاشت و بقچه اش را مادر آماده كرد كه بامگاه به شهر برود و دور از چشم مردم خود را منزه كند و برگردد .
بامگاه از خانه ، سوار بر الاغ ضعیف اندام که تنها ارث به جا مانده از پدرش شد و از روستا بدر شد .
تا اینکه به شهر رسيد از اين و آن دست پا شكسته سراغ سلماني را گرفت . اولین کار این بود که به موهايش دستي بكشد . ناگهان چشمش به تابلويي افتاد كه بر سر درش به ايراني و زبان بيگانه نوشته شده بود « سلماني فرنگي » . وارد سلماني كه شد چشمش به مردي افتاد كه روپوش سفيدي به تن داشت و سري كچل كه فقط چهار تار مو بر سرش خود نمايي مي كرد كه يکي به شرق و ديگري به غرب و شمال و جنوب همين سبب شد نتواند جلوي خنده اش را بگيرد . اما با چشم غره اي از سوي مرد آرايشگر ساكت شد . مرد او را روي صندلي نشاند . هم اينكه خود را در آينه ديد حق را به مردم روستا داد و خود را مقصر . آرايشگر گفت : « چه مدلي بزنم » . غلامُک با خودش اندیشید که مدل چيست ؟! نکند خزعبلی دیگر مانند موهای عجیب غریبش باشد ؟ و رو به مرد آرایشگر : « مُدُل دیگر چه کوفتی است ؟ » اين دفعه نوبت مرد آرايشگر بود كه براي غلامُک بخندد . زمانی طول کشید تا توانست با توضيحاتي در مورد نام ، انواع و اقسام مدل هاي موي فرنگي و ديگر ملتها غلامُک را تقریباً توجیه کند .
لحظه ای غلامُک به چهره و موهای مرد خیره شد و در جا به او گفت : « موهايم را كپ بزنيد .» انگار غلامُک از اين كلمه خوشش آمده بود هم خيلي ساده بود و هم از دو حرف تشكيل مي شد . و توجيهش براي مردم روستا آسان تر بود .
آرايشگر مشغول شد . با تيغ قيچي و شانه و ... به طرف كله پر موي غلامُک حمله ور شد . تکه ای از سرش را تراشید ، تکه ای دیگر را نوازش و تکه دیگر را نیز فرم های عجیب و غریب داد و هزاران بلای دیگر که می شود بر روی سر یک شخص انجام داد . كار آرايشگر آنقدر به طول انجاميد كه غلامُک حوصله اش سر رفت .
اما وقتی آينه را جلوي صورت غلامُک گرفت و تا چشمش به خودش افتاد انگار که برق 220 ولت از بدنش رد شده باشد از جاش پرید و شروع به ناسزا و فحش دادن به مرد آرایشگر کرد ، اما آرايشگر با خونسردي نگاهی به غلامُک انداخت و سرش را به نشانه تأسف تکان داد و فقط يك جمله گفت و آن هم اين بود كه : « شما اين جماعت كي مي خواهيد پيشرفت كنيد ؟!»
اين حرف در براي غلامُک انقلابی برپا کرد . لحظه ای دوباره خودش را در آينه ديد زد و متوجه شد آنقدر هم خزعبل نمي گويد . و اين نشان دهنده فرهنگ و پيشرفت است .
دوباره سوار بر الاغ به طرف روستايش حركت كرد هنوز از شهر خارج نشده بود متوجه شد مردي جلوي الاغش را گرفته واز او می خواهد که پیاده شود . یکدفعه شروع كرد به حرف زدن « كه جوان اين چه سر و وضعي است كه براي خودت به هم زده اي شما بايد بيشتر از اين ها عاقل و سطح فكرتان بالاتر از اين حرف ها باشد و ... » اين حرف ها برای غلامُک هیچ فایده ای نداشت و با همان وضع به راهش ادامه داد . هم اينكه وارد روستا شد متوجه پيرمردي شد كه دهانش باز بود که فقط مي خنديد. طوري كه تنها دندان جا مانده در دهانش حودنمايي مي كرد ، همانطور که بر روی زمین غلط میخورد رو به غلامُک كرد و گفت « آخر پسرك خاک عالم بر گورت كنند آدم اينقدر خسيس و بی فکر مي شود اگر پول نداشتی حداقل این خر خاک بر سرت را می فروختی و بسته ای تیغ می خریدی تا سرت را نصفه نتراشی ... » غلامُک نگاهي به پيرمرد انداخت و در نگاه عمیقش به او فهماند كه روزگار پيشرفت كرده است و تو خيلي عقب تر از اين حرف هايي و رو به پيرمرد كرد و گفت « پدر جان اين كُپ است می فهمی کُپ یعنی فرهنگ » هنوز حرفش تمام نشده بود با انفجاری از خنده که از اطرافیان پیرمرد برخواسته بود رو به رو شد و همين باعث شد كه غلامُک دست از توجيه بكشد .
از چند كوچه كه عبور کرد ناگهان ديوانه ای به سمتش هجوم برد و دستي را كه با زبانش خيس كرده بود را به قسمتی از سر غلامُک كه تراشيده بود چسباند ولی باز هم تأسف خورد و گفت : « اگر كل سرت را تراشيده بودي بهتر مي چسبيد » غلامُک ديگر داشت اشكش در مي آمد غلامُک فكر مي كرد استقبال بهتري از كله ي كپ شده اش بشود . به همين خاطر دست از خودنمایی برداشت و به سمت خانه اش روانه شد . از دور متوجه شد که بچه هاي محله کنار در خانه اش جمع شده اند و منتظرند اما هم اینکه غلامُک را ديدند شروع كردند به خنديدن و با مشت های گره کرده شعار « غلامُک کله کُپی ... » را سر دادند . غلامُک هيچ نگفت و وارد خانه شد مادر در حالی عصباني بود ، شروع كرد كه : « فكر می كردم تصميم گرفته اي آدم شوي اما نمي دانستم مي روي شهر و با کله ای اجق وجق و ديوانه بر مي گردي ، آبرويمان پيش اهل محل رفته هر كسي حرف مي زند اين بچه ها كه دم در ديدي همه شان منتظر بودند تو را ببينند و بخندند .
غلامُک كه بد جور از دست خود و کله ی كُپش عصباني بود به توصیه پیرمرد تک دندان بسته ای تیغ خرید وسرش را از ته تراشيد .
اما بر مردم روستا نام غلامك به غلامك كله كپي تغيير دادند . و او را غلامُک کله کُپی صدا می زدند .
زکریا ملازئی









38.107.191.115
User Stats:
Today: 0
Yesterday: 0
This Month: 1
This Year: 168
Total Users: 418
New Members:
38.107.xxx.xxx
Server Time:
